ترانهترانه، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

نفس مامان و بابا

عذاب وجدان

سلام ترانه زندگیم   دختر نازم امروز ٢٦ بهمن ماه سال ٩٠ و شماگل دختر من ٦ ماهت به سلامتی تموم میشه و وارد ماه ٧ میشی   الان ٣ روزه که من شروع به کارکردم و شما رو هر روز ساعت ٦ میزارم خونه مامان شهناز یا مامان شهین خیلی این کار برام سخته، خیلی دور بودن از تو برام عذاب آور شده همیشه به همه میگفتم عیبی نداره عادت میکنید یه مدت بگذره ولی الان هرچی بیشتر میگذره داره برام سخت و سختر میشه وااااااااای مخصوصا زمانی که زنگ میزنم حالت رو بپرسم گوشی رو میزارن دم گوشت وقتی صدات میکنم شروع میکنی برای مامان حرف زدن اولین بار واقعا گریم گرفته بود خیلی جلوی خودمو گرفتم تا تو شرکت گریه نکنم همش با خودم میگم یعنی ترانه منو میبخشه...
26 بهمن 1390

یک روز قشنگ برفی

دختر نازم بازم سلااااااااام امروز اول بهمن ماه سال 1390مصادف با سی اومین سالگرد ازدواج مادر پدرم هست اونا هم دقیقا روز عروسیشون برف خیلی قشنگی میومده ترانه خانم دیروز با بابا و مامان شهناز و خاله یلدا رفتیم دلاوران (بازار مبل) و موفق شدیم مبل مورد علاقمون رو بخریم ولی گفتن که 1ماه دیگه آماده میشه ترانه قشنگم شما یه کمی صدات گرفته و بینیت هم گیپ شده شبا خیلی سخت میخوابی دیروز تو دلاوران شما هم با ما اومده بودی و بغل بابا شاهین تو آغوشی بودی حسابی لباس گرم تنت کرده  بودم ولی شما از قبل یه کم سرماخورده بودی امروز میخوام زنگ بزنم و برای 2شنبه وقت بگیرم تا ببرمت دکتر آخه خیلی گناه...
1 بهمن 1390
1